نمی دانم این واژه به چه معنی است ولی می دانم خیلی درد ناک است ، تا زمانی که انسان عزیزش را از دست نداده باشد معنی این واژه را نمی فهمد، نیستی ، تباهی ، پوچی، نبود، هیچ کدام برایش معنی ندارد، وقتی از کسی متنفر می شوید دیگر دوست ندارید ببینیدش ، نمی خواهید صدایش را بشنوید، نمی خواهید حتی تمسالش را ببینید ولی هیچ کدام از اینها به معنی مرگی نیست
آبان ماه پارسال سال 1401 بود پدرم به دیار باقی نشتافت بلکه با درد و رنج فراوان رفت، رفتنی که برایم بسی دردآور است گفتم شاید زمان بر رویش تاثیر گذاشته و ارامم کند ولی نکرد، بقدری سخت است که کلمات قادر به گفتنش نیست ، امروز پنچشنبه است و باید بنابه باور های گذشته به سر مزارش بروم ولی امروز نمی شود و من انگار گم گشته ای دارم البته نه او خودم را که در آن مکان نهاده ام تکه ای بزرگ خودم را در بهشت زهرا نهاده ام و هر پنچشنبه می روم ببینم آنجا است یا نه، حرکت کرده یا نه، کسی بهش تعرض کرده یا نه . ناباورانه با اینکه خودم به اینچیزها باور نداشتم به آنجا می رود.
بهشت زهرا ، ایا تکه من را در خود نگهداشته یا نه آیا امانت دار خوبی بوده یا نه آیا امانت من تکه بزرگ من درونش هست ایا جای محکم است همه را میروم می بینم باورم نمی شود مگر می شود ............نه باور پذیر نیست با اینکه چندین ماه می گذرد ولی باورم پذیر نیست هنوز وقتی خانه می روم صدایش را می شنوم ، به واقع می شنوم این شنیدن از روی گوشم نیست از داخل ذهنم است صدا صدای خود پدرم هست.
باور شندی نیست از ان روزی که رفته هر از چند گاهی به من سر می زند انقدر که در این چند ماه به من سرزده در زمان حیاتش به دیدن نیامد
تصمیم گرفتم خوابهائی که می بینم و تماس هایی که با من می گیرد هر هفته در اینجا ثبت کنم . می دانم باور پذیر نیست ولی خواهم نوشت