تهران زیبا

بعد از قریب 10 سال دیروز بدون ماشین و با استفاده از مترو و خط 11 ( پیاده) به دنبال کارهای روز مره ام رفتم برایم خیلی جالب بود اصلا نیاز نبود که به دنبال جای پارک بگردم و یا نگران جریمه شدن و مواظب ماشین های دیگه و یا ابر پیاده باشم ، دیگه نیازی نبود یک چشمم به کیلومتر شمار و دیگری به عقربه بنزینم باشه ، خیلی راحت مثل یک فرد به دقدقه فقط به کتاب جلوی چشمم نگاه می کردم و موسیقی ملایم گوش می دادم ، البته بگم بعضی وقت ها هم مثل ادم هائی که تازه از زندان ازاد شده بودن به مردم تو خیابون نگاه می کردم که چه جالب به دنبال کارهای روزانه شون می رفتن یکی در حال صحبت راه می رفت یکی داشت دنبال چیزی می گشت ، یکی دست بچه اش رو گرفته بود و به دنبال خودش می کشید چند تا پیر مرد هم کناری نشسته بودند و با هم حرف می زنند. خیلی برایم جالب بود و از همه جالب تر اینکه ساعت 14 بعد از ظهر میدان تجریش چقدر ادم وجود داشت که داشتند توی گرما خرید می کردند و از همه جالب تر 90 درصد شون زن بودند، یعنی مردها کجان؟ 

باز من نوشته ای نوشتم و خبری از زنها توش بود، بقول همیشه پای یک زن یا چند زن در میون است . همیشه ولی تجربه خوبی رو دیروز گذراندم یادم 10 سال پیشم افتادم که بخاطر یک لقمه نان توی خیابونها بالا و پایین می کردم و خسته کوفته می رسیدم خونه،

من 27 ساله

بسمه تعالی

من ِ 27 ساله ، این اسمی بود که مادرم روی من گذاشته بود، چون تا حالا نتونسته بودم از خواستگارام کسی رو انتخاب کنم، بخاطر همین مادرم همش به من می گفت "27 ساله" انگار نه انگار من اسم دارم، یا حداقل مثل مادرهای دیگه عزیزم صدام کنه، همش می گفت "27 سالت شد و هنوز عرضه نداشتی شوهر کنی"، درسته که شوهر کم شده ولی من خواستگارهای خوبی داشتم ولی چه کار کنم از هیچ کدامشون خوشم نمی امد!

ادامه نوشته

بی خانمان

ساعت 23 شب خسته و کوفته به سمت خانه می رفتم در روی نیمکت های کنار پیاده رو نظرم به یک فرد بازیافتی افتاد که چه جالب وسایلش را زیر سرش گذاشته بود و پتوئی که نمی دانم از کجا تهیه کرده بود بر روی خود کشیده بود و بر روی نیمکت خوابیده بود کمی دقت بیشتری کردم دیدم وسایلی که جمع کرده را بالای سر خودش قرار داده شاید بخاطر اینکه دزدی نبرد!.

ساعت 5:30 صبح به قصد محل کار از خانه خارج شدم و دیدم او همچنان بر روی ان نیمکت ارام خوابیده خنده ام گرفت و با خود گفتم بی خانمان توئی یا من !!!!!

میراث من

بسمه تعالی

کوچک بودم نمی دانم دقیقا چند سال داشتم 9 یا 10 سال. در صندوق خانه پدر بزرگم بازی می کردم شیئی جالب به مانند کمربند که یک زائده اضافی داشت نظرم را جلب کرد به همراه خود بیرون اوردمش و به مادرم نشان دادم گفتم مادر این چیست نگاهی کرد و گفت این فتخ بند است برای پدر بزرگت می باشد برگردان سر جاش ان موقع نمی دانستم فتخ بند چیست . دیروز در استانه 50 سالگی وقتی داشتم انبار خانه خودم را تمیز می کردم چشمم به فتخ بند خودم افتاد ارثیه خودم ارثیه ای که از پدربزرگم به من رسیده بود فتخ بند درست سال 86 بود که مجبور شدم این ارثیه را استفاده کنم .

احمد

بسمه تعالی

26 سالم بود چند سالی بود که در میکانیکی کار می کردم، درامدم بد نبود، دوست داشتم در کارم پیشرفت کنم و همین شد که تصمیم گرفتم درس بخوانم و ادامه تحصیل بدهم چون می دیدم که ماشین های جدیدی که وارد بازار شده اند نیازمند دانش بیشتری برای تعمیر هستند و البته پول بیشتری هم می دادند.

ادامه نوشته

اولین نوشته ام برای مجله

اسم مجله رو نمی گم ولی اولین نوشتم رو می گذارم

 

ماجرای فرناز

ادامه نوشته

بالاخره شد

با کلی زحمت و مشقت و چندین سال تلاش تونستم اقای جواد نوروز بیگی را متقاعد کنم که نوشتهام رو بخونه درسته اولش فکر می کرد من هم مثل خیلی ها فقط امدم وقتش رو بگیرم ولی وقتی حرف زدم خیلی چیزها براش معلوم شد و خیلی از این قضیه هم خوشحالم تازه با یک نشریه هم قرار شده کار کنم و این برام خیلی خوبه مخصوصا که سر دبیرش از نوشتم خوشش امده حالا تصمیم گرفتم هر متنی که براش می نویسم بعد از چاپ شدن تو نشریه اینجا هم بگذارم ، با اینکه شاید کسی اینجا رو نخونه ولی خودم که می خونم همین خوبه

مرسی خدا متشکرم