تهران زیبا
باز من نوشته ای نوشتم و خبری از زنها توش بود، بقول همیشه پای یک زن یا چند زن در میون است . همیشه ولی تجربه خوبی رو دیروز گذراندم یادم 10 سال پیشم افتادم که بخاطر یک لقمه نان توی خیابونها بالا و پایین می کردم و خسته کوفته می رسیدم خونه،
باز من نوشته ای نوشتم و خبری از زنها توش بود، بقول همیشه پای یک زن یا چند زن در میون است . همیشه ولی تجربه خوبی رو دیروز گذراندم یادم 10 سال پیشم افتادم که بخاطر یک لقمه نان توی خیابونها بالا و پایین می کردم و خسته کوفته می رسیدم خونه،
بسمه تعالی
من ِ 27 ساله ، این اسمی بود که مادرم روی من گذاشته بود، چون تا حالا نتونسته بودم از خواستگارام کسی رو انتخاب کنم، بخاطر همین مادرم همش به من می گفت "27 ساله" انگار نه انگار من اسم دارم، یا حداقل مثل مادرهای دیگه عزیزم صدام کنه، همش می گفت "27 سالت شد و هنوز عرضه نداشتی شوهر کنی"، درسته که شوهر کم شده ولی من خواستگارهای خوبی داشتم ولی چه کار کنم از هیچ کدامشون خوشم نمی امد!
ساعت 5:30 صبح به قصد محل کار از خانه خارج شدم و دیدم او همچنان بر روی ان نیمکت ارام خوابیده خنده ام گرفت و با خود گفتم بی خانمان توئی یا من !!!!!
کوچک بودم نمی دانم دقیقا چند سال داشتم 9 یا 10 سال. در صندوق خانه پدر بزرگم بازی می کردم شیئی جالب به مانند کمربند که یک زائده اضافی داشت نظرم را جلب کرد به همراه خود بیرون اوردمش و به مادرم نشان دادم گفتم مادر این چیست نگاهی کرد و گفت این فتخ بند است برای پدر بزرگت می باشد برگردان سر جاش ان موقع نمی دانستم فتخ بند چیست . دیروز در استانه 50 سالگی وقتی داشتم انبار خانه خودم را تمیز می کردم چشمم به فتخ بند خودم افتاد ارثیه خودم ارثیه ای که از پدربزرگم به من رسیده بود فتخ بند درست سال 86 بود که مجبور شدم این ارثیه را استفاده کنم .
بسمه تعالی
26 سالم بود چند سالی بود که در میکانیکی کار می کردم، درامدم بد نبود، دوست داشتم در کارم پیشرفت کنم و همین شد که تصمیم گرفتم درس بخوانم و ادامه تحصیل بدهم چون می دیدم که ماشین های جدیدی که وارد بازار شده اند نیازمند دانش بیشتری برای تعمیر هستند و البته پول بیشتری هم می دادند.
ماجرای فرناز
مرسی خدا متشکرم