بسمه تعالی

 

21 ساله بودم با مسعود که 9 سال از من بزرگتر بود ازدواج کردم، اون موقع وضع کار و کاسبی مسعود خوب نبود ولی پدرم و مادرم بخاطر خانواده خوب و اخلاق خود مسعود قبول کردند خدائیش هم مسعود برام کم نگذاشت و هر کاری که از دستش بر می امد برایم انجام داد ما هم رفته رفته زندگیمون به لطف خدا بخوب شد. اون موقع فرناز خواهرم 15 سال بیشتر نداشت و دختر خوبی بود اصلا فکر نمی کردم بخواهد این کارها رو با زندگی من بکند. ما با هزار زحمت و تلاش مسعود و صرفه جوئی های من بقول قدیمی ها دستمان به دهنمان رسید و تونستیم ماشینی دست و پا کنیم و خونه ای کوچکی بخریم، من هم به مانند تمام دخترها، تمام مسائل زندگی رو از سیر تا پیاز برای مادرم می گفتم تا این اواخر که دیدم اخلاق مسعود بد شده ، از اونطرف هم خیلی ناراحت فرناز بودم سنش رسیده بود به 23 و هنوز ازدواج نکرده بود رفتارش هم نسبت به من خیلی بد شده بود و همیشه یا وسط حرف من و مادرم می پرید یا اگر تماس تلفنی داشتیم مادرم رو مجبور می کرد که تماس رو قطع کن من اولش این  کار های او را پای بچه گیش می گذاشتم و می گفتم خب بچه اس ولی کم کم داشت نگرانم می کرد تا اینکه مسعود خبر خرید خونه رو به من داد و من هم سریعا تماس با مادرم گرفتم و اون رو در خوشحالی خودم شریک کردم، دو سه هفته ای از اسباب کشی ما نگذشته بود که مزاحمت های تلفنی من شروع شد ، اولش زنگ می زد و قطع می کرد بعد فوت می کرد یا حرف نمی زد تا اینکه واقعا کلافه شدم یک روز که داشتم مسائل پیش امده رو به مادرم درمیان می گذاشتم فرناز بدون مقدمه از داخل اتاقش امد بیرون و گفت "فکر کنم زیر سر شوهرت بلند شده" من با شنیدن این حرف نمی دونستم چی بگم فقط مکث کردم و به فرناز نگاه کردم مادرم خیلی از دست فرناز ناراحت شد و گفت " تو مسئله ای که به تو مربوط نیست دخالت نکن" فرناز هم با ناراحتی به اتاق خودش رفت، من هیچیز دیگری نگفتم ، فکرم حسابی به هم ریخت، تا خونه با خودم همش فکر می کردم که نکنه بلائی سرم امده باشه چون چندوقتی هم بود که رفتار مسعود عوض شده بود خیلی تو خودش بود کمتر با من و تنها فرزندمان حرف می زد وقتی منزل می امد بیشتر خسته و کلافه بود یا می نشست جلوی تلویزیون و فقط کانالها رو بالا پایین می کرد، خدا می داند تا به منزل رسیدم چه چیزهائی تو مغزم نیامد و فکر چه چیزهای ترسناکی رو نکردم به محض رسیدن به خونه دوباره تلفن زنگ خورد و قطع شد تا امدن مسعود صبر کردم به محض امدن دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم ، چیزی درونم می گفت سریع ازش سوال کنم، به پرسم واقعیت چیه؟ تا درب خانه رو باز کرد و وارد شد سریع گفتم " چیه؟ از چشت افتادم " اونهم با تعجب من و نگاه کرد و گفت " این حرفها کدومه، بزار برسم یک اب خنک بده دستم بعد بیا گیر بده" این حرف رو زد و لباس هاش رو دراورد و رفت مثل همیشه گنار اتاق نشست حتی دخترم هم که به سمتش امد خیلی سرد ازش استقبال کرد ، پیش خودم گفتم درسته، فرناز می دونسته یک چیز گفته ببین به بچه هم اهمیت نداد حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است ، دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع به دعوا کردم، اون هم فقط من رو نگاه می کرد، اونشب رو با قهر گذروندیم رفتم تو اتاق دخترم خوابیدم و تا صبح گریه کردم اصلا نمی تونستم بهش بگم می ترسیدم یکدفعه بگه جواب مثبت بده، بعد باید چیکار می کردم؟ دو سه روزی به همین صورت گذشت تا اینکه دختر خاله ام برای تبریک خرید خانه با یک سبد گل صبح به منزلم امد، من از اون سه سال بزرگتر بودم و تقریبا با اختلاف دو سال هم ازدواج کردیم وقتی خونه امد و قضیه رو شنید اول خندی بعد خیلی ناراحت شد که من چرا موضوع رو با مسعود در میان نگذاشتم و چرا به حرفهای خواهرم گوش دادم بعد حرف خیلی جالبی به من زد و گفت شاید فرناز به تو حسادت می کنه و بخاطر این اون حرف رو زده ، ایا از شوهرت پرسیدی چرا ناراحت ؟ حرفهاش بد جوری بر رویم تاثیر گذاشتم ، فهمیدم که واقعا کار اشتباهی کردم کاشکی از اول با خود مسعود موضوع  رو مطرح می کردم ، شب موقعی که مسعود به خونه امد، با گرمی ازش استقبال کردم و بعداز خوردن چاییش با هاش حرف زدم و فهمیدم که ناراحتیش بخاطر چکهائی که بابت خونه داده هستش و پای هیچ کس دیگری هم در میان نیست ، خیلی خوشحال شدم، واقعا غم بزرگی از روی دوشتم برداشته شد تا اینکه موضوع مزاحم رو بهش گفتم خیلی ناراحت شد که چرا تا حالا من این موضوع رو به اون نگفتم و خودم خواستم تنهائی مسئله به این مهمی رو حل کنم، فردا صبح به اتفاق مسعود به مخابرات رفتیم و از دست مزاحم شکایت کردیم ، خوشبختانه مخابرات خیلی سریع خط ما رو کنترل کرد و ما رو راهنمائی کرد به کلانتری و گفت مزاحم شما از خط عمومی مزاحم شما می شود ، کلانتری می تواند طرف رو پیدا کند به کلانتری رفتیم و انها هم قول مساعدت دادند و دو هفته بعد نامه ای به منزل ما امد و من و شوهرم رو برای اطلاعات بیشتر خواستند ، متاسفانه سرهنگ تجسس به ما گفت که کسی که مزاحم شما می شود از فامیل های شما است و تلفنهائی که به شما می شود از حوالی منزل خودتان است ، این مسئله من رو حسابی نگران کرد تا اینکه از ما خواست به همه نزدیکان شک کنیم و انها را زیر نظر بگیریم و ببینم وقتی مزاحم تماس می گیرد و چه کسی خانه نیست در ضمن این قضیه را به هیچ کسی نگوییم تا حقیقت روشن شود. من هم شمار تمام دوستان و اشنایان را که فکر می کردم برداشتم و همان موقع که مزاحم زنگ می زد، من هم از روی لیست سریع زنگ می زدم ببینم کی خانه نیست خوشبختانه همه خانه بودند، یک روز بر حسب اتفاق می خواستم با دخترم بیرون بروم که دوباره مزاحم زنگ زد من هم شماره مادرم رو گرفتم که به فرناز بگویم اوهم با ما بیاید ولی متاسفانه به محض زنگ زدن فهمیدم که فرناز نیست، خیلی ناراحت شدم، به روی خودم نیاوردم ، فردا دوباره مزاحم زنگ زد و باز دیدم فرناز خانه نیست این عمل را تا سه بار دیگر امتحان کردم دیگر معلوم شده بود که کسی که مزاحم می شود فرناز است نه کس دیگر اینبار که مزاحم زنگ زد سریع یک ماشین گرفتم و به خانه مادرم اینها رفتم و دیدم بله فرناز خانه نیست تا امدنش صبر کردم و به مادرم هیچ چیز نگفتم فرناز به خانه امد و با من سلام علیک سردی کرد و به اتاقش رفت وقتی به دست شوئی رفت من به اطاقش دنبالش رفتم بدون انکه حرفی بزنم از درون جیبش یک کارت تلفن در اوردم مطمئن شدم که کار خودش است صبر کردم از دست شوئی که بیرون امد بدون معطلی همه چیز را به مادرم گفتم و گفتم که در کلانتری پرونده دارد و اگر واقعیت را نگوید اقدام خواهم کرد اون که فکرش رو نمی کرد من فهمیده ام حسابی ترسید و گریه کرد از پیداشدن مزاحم خوشحال بودم ولی از اینکه خواهرم مزاحم بود خیلی ناراحت بودم و نمی دانم این مسئله را چگونه به شوهرم بگویم