Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
MicrosoftInternetExplorer4
فریاد تا عرش
نزدیک اذان بوده سفره افطار برپا شد که دیدم
دارن درب می زنن بلند شدم رفتم دم درب دیدم خانم همسایه بغلی که یک زوج چند ساله
هستن و هنوز به قولی خدا بهشون بچه هم نداده یک کاسه آش داد دستم، من هم مثل یک
پسر خوب سر بزیر اون رو گرفتم و تشکری کردم و درب رو بستم ، می دونید من ماهای
رمضون خیلی مواظب چشمهام هستم حالا نمی دونم این گشنگیه که اینطوری میشم یا اینکه
لطف الهی که باعث میشه یک کنترل نا محسوس روی تمام رفتار و کردارم داشته باشم . آش
بدجوری بوی لذیزی از خودش متصاعد می کرد جوری که سرم گیج رفت کاسه رو گرفتم و به سفره
اضافه کردم و همه با هم مثل اسیرانی که بدون اجازه حق دست زدن تا اجازه خوردن صادر
نشه دور سفره نشسته بودیم و منتظر اولین کلمه اذان تا به سفره حمله کنیم.
بالاخره کلمه اول الله و اکبر گفته شده و من و
برادرام شیرجه رفتیم تو سفره، مادرمون هم که مثل همیشه هی می گفت بابا صبر کنید
باید تا اخرش صبر کنید، از اون طرف پدرم می گفت نه بابا تا حضرت علی ش هم
کافیه، خلاصه تا این دو تا به توافق برسن ما کلی از بساط سفره رو خورده بودیم که
من رفتم به سر کاسه آش تا قاشق رو نزدیکش بردم دیدم کاسه به طرز معجه اسایی از زیر
دستم رد شد، برادرم کاسه رو گذاشت جلوش و بدون هیچ تعاروفی با کله رفت توش که من
هم با کمال جوانمردی با قاشق توی سرش زدم و گفتم مرد حسابی پس ما جی این فقط مال
تو نیست که در همین گیر و دار برادر کوچیکه کاسه رو برداشت و به سمت اشپزخونه رفت
.......
خلاصه ما موندیم و حسرت یک قاشق از اون آش رشته ،
نگاهی به پدرم کردم و دیدم خیلی خونسرد داره چایش رو می خوره گفتم :"بابا پس
من چی ؟" اون هم با خونسری هرچه تمام تر گفت :"پسرم مگه نمی دونی اینجا
قانون جلنگه هر کی قوی تره و زبل تره برنده است" گفتم :" پس الان میرم
تو اشپزخونه حق خودم رو می گیرم" اونهم گفت:"غلط کردی داداش کوجیکس و
باید اجازه بدید اول اون بخوره" که برادرم به صدا درامد :"خوب اون الان
همش رو می خوره" مادر طفل معصومم هم گفت:" مثل نخورده ها می مونید خوب
خودم فردا افتار درست می کنم " که دیگه چون شکمش هم سیر شده بود سر درد و دلش
باز شد و گفت" طفلکی ها می دونید شوهرش الان بیکاره و چند وقتی است که بخاطر
این تحریم ها از کار بیرکارش کردن و خونه نشین شده نمی دونم از کجا درمیارن می
خورن گفتم:"مامان شاید زنش میره سر کار؟" گفت:" نه مادر اون هم سر
کار نمی ره " داداشم به صدا درامد که :"من دیروز دیدم که داشت صدقه می
انداخت" مادرم گفت:" حتمی اینداخته که یک کار برای شوهرش پیداشه"
گفتم:" اخه مامان کسی که نون نداره بخوره از اونی که تو جیبشه باید صدقه هم
بده" مادرم در جواب گفت:" خوب بنده خدا چیکار کنه؟"
گفتم:"یعنی با صدقه دادن به جای کار پیدا کردن کار میاد دم درب خونه آدم درب
می زنه می گه بیا اینهاش ؟" گفت:" مادر تو چه دیدی، شاید هم شد ؟"گفتم:
" پس تو قران انقدر نوشته که به اندازه زکات بدین و به دنبال روزی بگردین و
هر کاری که می کنید فکر کنید و مشورت کنید یک جا نشینید روزی به طلبید و به حرف
این و اون گوش ندید و من همه رو تو کتاب براتون نوشتم و فقط به حرف من گوش کنید و
از من اطاعت کنید کشکه" گفت:" خجالت بکش بچه این حرفها یعنی چی ؟ چرا
کفر می گی؟" گفتم:" مامان من که کفر نمی گم؟ اینها رو تو قران خوندم،
یعنی قران کفر گفته؟" مادرم درجواب گفت:" نه پسرم منظورم این نبود"
گفتم:" مگه نگفته که دست همسایه محتاج رو بگیرید بهتر از هر زیارتی است؟ "
گفت:" اره پسرم" گفتم:" پس چرا شما که می دونستید همسایه تون به
نون شب محتاج رفتید مکه ، یعنی این حج شما واجب تر از کمک به همسایه تون بود ؟
یعنی شما رفتید این همه پول رو دادید خونه خدا رو دیدید بهتر نبود تا می دادید به
این بنده خدا تا وقتی دستش باز شد به شما پس بده ایا دست دادن با خدا بهتر از دیدن
خونه خدا نیست ؟" رو به پدرم کردو گفت:" وا این بچه چه حرفهائی می زنه؟
چیزی بهش نمی گی ؟" پدرم هم رو به من کرد
و گفت:" با تمام بچه گیش دراه راست می گه خوب اینهمه شالو کلاه کردیم
و چند میلیون خرج کردیم که خونه خدارو ببینم خوب از توی تلویزیون می دیدم ولی اگر
پولش رو داده بودیم هم اینها زندگیشون کمی بهتر شده بود هم با خدا دست داده بودیم
"مادرم گفت :" یعنی چی هی می گید با خدا دست دادی؟" من هم سریع
پریدم وسط حرفشون که:" تو قران نوشته هر کسی به کسی قرض حسنه بده یعنی با خدا
دست داده شما چرا بخاطر خدا این همه راه رفتید در صورتی که خدا توی خونه همسایه
بغلی منتظر دست دادن با شما ها بوده نه؟"
دیگه نه پدرم و نه مادرم حرفی نزدن و دوتائی
مشغول افطار شدن و من هم ساکت موندم و .....
/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:"Table Normal";
mso-tstyle-rowband-size:0;
mso-tstyle-colband-size:0;
mso-style-noshow:yes;
mso-style-priority:99;
mso-style-qformat:yes;
mso-style-parent:"";
mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
mso-para-margin-top:0in;
mso-para-margin-right:0in;
mso-para-margin-bottom:10.0pt;
mso-para-margin-left:0in;
line-height:115%;
mso-pagination:widow-orphan;
font-size:11.0pt;
font-family:"Calibri","sans-serif";
mso-ascii-font-family:Calibri;
mso-ascii-theme-font:minor-latin;
mso-fareast-font-family:"Times New Roman";
mso-fareast-theme-font:minor-fareast;
mso-hansi-font-family:Calibri;
mso-hansi-theme-font:minor-latin;}