حکایت

گوفتند بر قریه ای ثروتمند خشکی افتاد، مردم جمع شدند و پیش کدخدا برفتند و حل مسئله کردند. کدخدا دستی به محاسن کشید و فرمود که چاه باید کندند.

جماعت جمع شدند و چاه کنی اوردند و بر نشان گذاردند که خبر به کد خدا رسید براشفت و به پیش رفت و سد شد. گوفتند که تو خود گفتی که ما چون کنیم گفت باری من گوفتم ولی هر کاری را رسم و ادابی باشد این چاه کن بر چاه شود . باید یکی اید و نظارت کند بعد یکی باید امدن و دقت کند یکی باید امدن و رسیدگی کند یکی امدن و امنیت کند یکی اید و وسایل راحت کند و یکی اید و امانت دار کند و ....پ

زاهدی گفت، بهر آب مقنی امد نه بهر خزانه

پیراهن سفید

  نمی دونم این پیراهن سفید چه دردی بود که من گرفتارش شدم. از وقتی به عنوان کادوی روز تولد گرفتم همینطور برام مسئله بوجود اورد. برای بار اول که تنم کرده بودم یادم رفته بود یکی دوتا از سوزن هاش رو در بیارم به محض اینکه تنم کردم انچنان تو تنم فرو رفت که تا مغز استخوان دردش رو احساس کردم..... بعد از چند روزی تصمیم گرفتم که با هاش به سر کار برم ،

ادامه نوشته

زنانه

بسمه تعالی

 

داشتم خودم رو برای حموم اماده می کردم و وسایلم رو بر می داشتم هر چی گشتم تیغ اصلاحم رو پیدا نکردم رفتم پیش همسرم که مثل همیشه داشت تو اشپزخونه نمی دونم چی چی رو می شست گفتم : عزیزم تیغم رو ندیدی گفتم: چرا دیروز دیدم جعبه اش خالیه اینداختم دور، من هم گفتم: عزیزم مگه نگفتم چیزی رو می خواهی بندازی دور از من سوال کن، گفت: مگه اشغال هم سوال کردن داره، گفتم عزیز دلم ته ش یک دونه مونده بود، گفت: من دیگه به اون دقت نکردم، من هم گفتم: بخاطر همین گفتم سوال کن وگرنه که ..... دیگه حرفی نزدم چون می دونستم منجرب به دعوا میشه اون هم جمعه اصلا روز خوبی برای دعوا کردن نیست، لباسهام رو پوشیدم و برای خرید اماده شدم که صدای پدرو مادرم از طبقه پایین شنیده میشد به اپارتمانشون رفتم درب زدم و وارد شدم دیدم پدرم با شرت وسط تخت نشسته و از عصبانیت صورتش سرخ سرخه من هم بخاطر اروم شدن لب طنز گشودم و گفتم: ببخشید بابا مثل اینکه وسط یوگاتون رسیدم، نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت : مسخره نشو از دستت این ننته، با نیش خند گفتم: مگه چی شده؟ گفت: هیچی صبح رفتم حموم امدم دیدم تمام لباس زیر هام و با هم ریخته تو ماشین می ترسم بلند شم این هم از پام دراره بندازه تو ماشین بمونم لخت و اور، خندیدم و بیرون رفتم به دم درب کوچه نرسیده بودم که دیدم برادرم کت به تن، بیژامه به پا وارد شد باخنده گفتم: داداش مدل جدیده ، با اخم گفت: بابا امروز جمعه ای من جلسه دارم دیشب بهش گفتم که فردا میخواهم برم جلسه ورداشته صبح شلوارم رو شسته حالا من بدون شلوار باید برم جلسه ترو خدا می بینی گفتم: خودت رو ناراحت نکن برو یکی از شلوارهای من رو بپوش من الان میام درب کوچه رو بستم چند قدمی نرفته بودم که دیدم حسن اقا تو بالکن اویزن شده به نرده ها گفتم: حسن آقا می خواهی خودکشی کنی ، گفت: چرا که نه ، بخدا می ترسم از طبقه اول بندازم پایین خودم و فقط دست و پام بشکنه وگرنه خودم رو می انداختم پایین، به خونه می گم شنبه تا پنج شنبه از صبح تا شب که سر کارم یک امروز می خواهم فوتبال ببینم، اد همین الان جارو برقی رو روشن کرده جلو تلویزیون قدم اهسته میره هر چی می گم خانم جون مادرت میگه نه الا و بلا می خواهم جارو کن حالا اگر نبینی زمین به اسمون میاد؟!، خندیدم گفتم: خوب حالا چرا اینطوری اویزون شدی، گفت: دولا شدم تو خونه عباس اقا اینا دارم فوتبال نگاه می کنم، گفتم: خدا بخیر برسونه. رفتم سر کوچه که دیدم بنده خدا علی اقا تا کمر زیر ماشینش رفته و داره ماشینش رو تعمیر می کنه، گفتم: خدا قوت، کمک نمی خواهی؟ هیچ صدائی نشنیدم کمی بالای پاهای بیرون از ماشین مکث کردم، اصلا جم نمی خورد ترسیدم به خودم گفتم نکنه ، چیزی خورده تو سرش خدای نکرده زیر ماشین مرده باشه، پاش رو گرفتم و کشیدم و گفتم: علی آقا، علی آقا، با صدای خواب آلودی گفت: چیه بابا اینجاهم نمی گذارید ادم چرتی بزنه، با تعجب پرسیدم: اخه زیر ماشین اون هم این موقع روز، گفت: بابا این بچه ها مگه می ذارن ادم بخوابه، از صبح که بلند میشن هی می گن این کار و بکن و اونکار و بکن انگار نه انگار که ما فقط همین جمعه رو داریم و باید کمی استراحت بکنیم، من هم دیدم تو خونه که نمی ذارن بخوابم، لباس پوشیدم امدم زیر ماشین بخوابم که تو مثل اجل معلق رسیدی بیدارمون کردی، گفتم : ببخشید فکر کردم بالائی سرت امده؛ حداقل بنویس خوابی بزن بالای ماشین که کسی بیدارت نکن، گفت: خوب بیدار کردی برودیگه، من هم دوباره معذرت خواهی کردم رفتم، سر خیابون نرسیده دیدم اصغر با توپ پر داره میاد یک توری میان دویدن و راه رفتن می امد جلوش رو گرفتم گفتم: داداش یواش چه خبره، گفت : سوار تاکسی شدم هنوز چند قدمی نرفتم که یادم افتاد دیشب پول تو جیبم بوده همون تو تاکسی دست کردم تو جیبم دیدم یک ریال هم برام نذاشته همه رو برداشته، خدا بهم رحم کرد بیشتر نرفته بودم، کلی خجالت کشیدم، معذرت خواهی کردم، پیاده شدم، حالا دارم میرم خونه، گفتم : داداش بی خیال اینطوری که میره حال خودت که گرفته شده حال اونهم می گیری، گفت: اخه تو بگو خدائی درسته، من بدبخت روز جمعه ای باید برم سر کار بعد وسط راه ببینم تو جیبم پول نیست؟ گفتم: تو راست می گی ولی چه میشه کرد، رفتم تو سوپری تیغ بخرم دیدم اکبر آقا یک تی شرت تنش کرده که هفت و هشت رنگ باهم داشت، نمی شد بگی چه رنگیه یجاش آبی بود و جای دیگش قرمز خلاصه خیلی باحال بود گفتم: اکبر آقا تی شرتت خارجیه گفت: نه بابا دست پخت ضعیفه اس، اولش این زرد خوش رنگ بود بعد شستش شد آبی، گفتم: چرا اینطوری شده گفت: با لباس قرمزها اینداختم اینطوری شده ، فرداش دیدم شد صورتی، گفتم: این دیگه چیه چرا یجاش صورتی شده گفت: با لباس بچه ها شستم رنگ گرفته، دو روز بعد دیدم حسابی رنگش تیره و تار شده گفتم: دیگه چی شد گفت: با شلوار مشکیت شستم اینطوری شده امروز برداشتم دیدم اینطوریه گفتم: این دیگه چه رنگیه، گفت : آب ژاول گرفتم اینداختم توش اینطوری شده، خلاصه سرت رو درد نیارم من هم چون این تی شرت رو خیلی دوست دارم همین طوری پوشیدم تازه هم هی می گه نپوش آبرو ریزی، گفتم: اگر ابرو ریزیه بذار بریزه خندیدم یک تیغ خرید و رفتم خونه تو راه جعفر رو دیدم خیلی پکر بود گفتم: تو دیگه چته؟ گفت: بابا اعصابم خورد شده بخدا نمی دونم چیکار کنم رفتیم خرید بجای قند ورداشته توت خشک خریده می گم زن برای چیه، میگه گرفتم با چایی بخوری میگم خانم من از توت بدم میاد من اصلا برای خوردن قند چایی می خورم میگه نه بابا بزرگت قند خون داره از الان اگر تو هم مراعات نکنی قند می گیری میگم زن من اصلا می خواهم قند بگیرم اخه عزیزم بابا بزرگ من 90 ساله شه به من چه ربطی داره می گه تقصیر منه که بفکرتم تور خدا ببین نه به اون محبت نه به این محبت گفتم : ناراحت نباش، خلاصه رفتم نزدیک خونه دیدم همسایه اقا موسوی ناراحت تو حیاط نشسته گفتم چی شده گفت: رفتم خیر سرم موال هی میاد در میزنه میگه چی شده چیکار می کنی ؟ بابا ادم تو موال چیکار می کنه؟ دوباره خندیدم و رفتم خونه دیدم مستاجر پدرم تو راهرو داره اروده می زنه رفتم بالا گفتم : علی رضا چی شده، می گه دیشب یک فیلم دیده مرده با یک زن دیگه رابطه داشته از دیشب تا به حالا جون به سرم کرده هی موبایلم رو چک می کنه تو جیبم می گرده کیفم رو زیر رو رو کرده خلاصه حالا چیزی پیدا نکرده می گه تو انقدر فلان فلان شده ای که کاری کردی من چیزی پیدا نکنم من، اخه چی بگم ، خندیدم گفتم : هر کاری می کنی فقط یواش بکن که زن و مادرم نفهمن وگر نه هر سه باید تو کوچه بخوابیم .....................

مهد

توی خیابون داشتم راه می رفتم و تا خرخره توی فکر های خودم غوطه ور بودم که دیدم پسرکی که بزور 6 سالش می شد داشت گریه می کرد. اشک صورت کثیفش رو که معلوم بود چند ماهی است از آب دور بوده رو می شست و از میان اون کثافات رنگ پوست گندوم گونش رو نمایان می کرد . نا خداگاه نظرم رو جلب کرد یک پیراهن کلفت کثیف تر از خودش که معلوم بود سه چهار سایز از خودش بزرگتر بود به تن کرده بود و شلواری کثیفتر از اون به پا و بخاطر اینکه جلوی دست و پاهاش رو نگیره استین و پاچه هاش را تا زده بود. پاهای کودکانه اش که دیگه رنگ سیاه به خود گرفته بود هیچ پا پوشی نداشت و پاهای برهنه اش بوسه بر کف اسفالت های داغ و کثیف پایتخت می زد. ناخوداگاه مکث کردم و به سمتش رفتم، خدائی دلم نگرفت نوازشش کنم بهش گفتم: عموجون چی شده، چرا گریه می کنه؟ با دست کوچیکش دو تا پسر بزرگتر که یکی 10 ساله بود و دیگری 9 ساله رو نشونم داد و گفت: اینها منو می زنن، گفتم: اخه چرا ؟ گفت: بهم می گن هیچی فال نتونستی بفروشی. نظرم به فال های توی دست افتاد که تا اونموقعه ندیده بودم. گفتم: خوب عموجون اینکه گریه نداره !؟ گفت: اخ عمو بهم می گن مادر قحبه. گفتم: این دیگه خیلی بده، عجب پسرهای بدی هستن، 

ادامه نوشته

فریاد تا عرش

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

فریاد تا عرش

 

نزدیک اذان بوده سفره افطار برپا شد که دیدم دارن درب می زنن بلند شدم رفتم دم درب دیدم خانم همسایه بغلی که یک زوج چند ساله هستن و هنوز به قولی خدا بهشون بچه هم نداده یک کاسه آش داد دستم، من هم مثل یک پسر خوب سر بزیر اون رو گرفتم و تشکری کردم و درب رو بستم ، می دونید من ماهای رمضون خیلی مواظب چشمهام هستم حالا نمی دونم این گشنگیه که اینطوری میشم یا اینکه لطف الهی که باعث میشه یک کنترل نا محسوس روی تمام رفتار و کردارم داشته باشم . آش بدجوری بوی لذیزی از خودش متصاعد می کرد جوری که سرم گیج رفت کاسه رو گرفتم و به سفره اضافه کردم و همه با هم مثل اسیرانی که بدون اجازه حق دست زدن تا اجازه خوردن صادر نشه دور سفره نشسته بودیم و منتظر اولین کلمه اذان تا به سفره حمله کنیم.

بالاخره کلمه اول الله و اکبر گفته شده و من و برادرام شیرجه رفتیم تو سفره، مادرمون هم که مثل همیشه هی می گفت بابا صبر کنید باید تا اخرش صبر کنید، از اون طرف پدرم می گفت نه بابا تا حضرت علی ش هم کافیه، خلاصه تا این دو تا به توافق برسن ما کلی از بساط سفره رو خورده بودیم که من رفتم به سر کاسه آش تا قاشق رو نزدیکش بردم دیدم کاسه به طرز معجه اسایی از زیر دستم رد شد، برادرم کاسه رو گذاشت جلوش و بدون هیچ تعاروفی با کله رفت توش که من هم با کمال جوانمردی با قاشق توی سرش زدم و گفتم مرد حسابی پس ما جی این فقط مال تو نیست که در همین گیر و دار برادر کوچیکه کاسه رو برداشت و به سمت اشپزخونه رفت .......

خلاصه ما موندیم و حسرت یک قاشق از اون آش رشته ، نگاهی به پدرم کردم و دیدم خیلی خونسرد داره چایش رو می خوره گفتم :"بابا پس من چی ؟" اون هم با خونسری هرچه تمام تر گفت :"پسرم مگه نمی دونی اینجا قانون جلنگه هر کی قوی تره و زبل تره برنده است" گفتم :" پس الان میرم تو اشپزخونه حق خودم رو می گیرم" اونهم گفت:"غلط کردی داداش کوجیکس و باید اجازه بدید اول اون بخوره" که برادرم به صدا درامد :"خوب اون الان همش رو می خوره" مادر طفل معصومم هم گفت:" مثل نخورده ها می مونید خوب خودم فردا افتار درست می کنم " که دیگه چون شکمش هم سیر شده بود سر درد و دلش باز شد و گفت" طفلکی ها می دونید شوهرش الان بیکاره و چند وقتی است که بخاطر این تحریم ها از کار بیرکارش کردن و خونه نشین شده نمی دونم از کجا درمیارن می خورن گفتم:"مامان شاید زنش میره سر کار؟" گفت:" نه مادر اون هم سر کار نمی ره " داداشم به صدا درامد که :"من دیروز دیدم که داشت صدقه می انداخت" مادرم گفت:" حتمی اینداخته که یک کار برای شوهرش پیداشه" گفتم:" اخه مامان کسی که نون نداره بخوره از اونی که تو جیبشه باید صدقه هم بده" مادرم در جواب گفت:" خوب بنده خدا چیکار کنه؟" گفتم:"یعنی با صدقه دادن به جای کار پیدا کردن کار میاد دم درب خونه آدم درب می زنه می گه بیا اینهاش ؟" گفت:" مادر تو چه دیدی، شاید هم شد ؟"گفتم: " پس تو قران انقدر نوشته که به اندازه زکات بدین و به دنبال روزی بگردین و هر کاری که می کنید فکر کنید و مشورت کنید یک جا نشینید روزی به طلبید و به حرف این و اون گوش ندید و من همه رو تو کتاب براتون نوشتم و فقط به حرف من گوش کنید و از من اطاعت کنید کشکه" گفت:" خجالت بکش بچه این حرفها یعنی چی ؟ چرا کفر می گی؟" گفتم:" مامان من که کفر نمی گم؟ اینها رو تو قران خوندم، یعنی قران کفر گفته؟" مادرم درجواب گفت:" نه پسرم منظورم این نبود" گفتم:" مگه نگفته که دست همسایه محتاج رو بگیرید بهتر از هر زیارتی است؟ " گفت:" اره پسرم" گفتم:" پس چرا شما که می دونستید همسایه تون به نون شب محتاج رفتید مکه ، یعنی این حج شما واجب تر از کمک به همسایه تون بود ؟ یعنی شما رفتید این همه پول رو دادید خونه خدا رو دیدید بهتر نبود تا می دادید به این بنده خدا تا وقتی دستش باز شد به شما پس بده ایا دست دادن با خدا بهتر از دیدن خونه خدا نیست ؟" رو به پدرم کردو گفت:" وا این بچه چه حرفهائی می زنه؟ چیزی بهش نمی گی ؟" پدرم هم رو به من کرد  و گفت:" با تمام بچه گیش دراه راست می گه خوب اینهمه شالو کلاه کردیم و چند میلیون خرج کردیم که خونه خدارو ببینم خوب از توی تلویزیون می دیدم ولی اگر پولش رو داده بودیم هم اینها زندگیشون کمی بهتر شده بود هم با خدا دست داده بودیم "مادرم گفت :" یعنی چی هی می گید با خدا دست دادی؟" من هم سریع پریدم وسط حرفشون که:" تو قران نوشته هر کسی به کسی قرض حسنه بده یعنی با خدا دست داده شما چرا بخاطر خدا این همه راه رفتید در صورتی که خدا توی خونه همسایه بغلی منتظر دست دادن با شما ها بوده نه؟"

دیگه نه پدرم و نه مادرم حرفی نزدن و دوتائی مشغول افطار شدن و من هم ساکت موندم و .....

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

من و آن زن بی تربیت

بعد از کار روزانه بقولی برای چرخاندن چرخ این زندگی نچرخ مجبور بودم در هافتایم دوم کاری یعنی کار باشرافت مسافر کشی مشغول به فعالیت شم، برای ما کارمندها بهترین کار مسافرکشی است البته نه مثل این بی تربیت ها و بی نزاکت ها بلکه مسافرکشی باتربیت و با پرستیژ.
ادامه نوشته

من اون بچه شاشو

بسمه تعالی

 

من اون بچه شاشو

 

برای آخرین خواستگاری خودم رو آماده می کردم ، جلوی آینه اتاقم کروات خاکستری رنگ راه راه هم رو روی گردن پیرهن طوسیم سفت کردم کت م رو که با رنگ کرواتم هم رنگ بود رو پوشیدم تا به این یکی هم نه بگم و راه رو برای رفتن به اونطرف مرزها فراهم کنم.

رفتم طبقه پایین که پدرم با صدائی من و به سمت خودش خواند،
ادامه نوشته

خدا نزدیک است

بسمه تعالی

در راه مثل همیشه بدون نگاه کردن به سرنشینان ماشین سوار شدم بعد از ول کردن خودم روی صندلی و بستن درب متوجه خانمی شدم که پشت سرم روی صندلی عقب نشسته بود و یک ضرب بدون معطلی و نفس کشیدن داشت به زمین و زمان بد و بیراه می گفت از ابرهای توی اسمون گرفته تا سنگ ریزه های فرش خیابون از کلاغ های روی درخت تا کرم های توی درخت حتی به گنجشک های بی چاره هم رحم نمی کرد و همه رو به مهمانی فحش و دری وری و ناسزا بدون کارت دعوت دعوت کرده بود و مسلسل وار الفاظ و القاب می داد، از درون آینه بغل خودرو به صورتش برافروخته اش نگاه کردم مسن، حدود 50 ساله با مانتو و روسری مرتب و شیک و فیزیک صورتی که می شود گفت برای اون سن زیبا بود، اصلا این قبیل حرف ها و کلمات قصار به ظاهر آراسته و متمولش نمی خورد، موهای خضاب شده اش از شدت حرص بهم ریخته بود و روسریش که معلوم نبود به چه معنی روی سرش که چه عرض کنم پشت سرش به کلیبسی گیرکرده کاملا بیرون بود. از توی اینه جلو به بغل دستیش نگاه کردم جوانی بیست و چند ساله با ریش هایی یک خط در میان ولی بلند و موهائی صاف که به سمت چپ شانه کرده بود و دکمه یقه پیراهن هم تا  ته بسته بود و خون خونش رو داشت می خورد و از ترس سرکار علیه جرات حرف زدن نشدات تا جائی که خانم محترم رسید به خدا .....!! که جوانه از کوره در رفت و به خیال خودش امد نهی از منکر کنه که خانم نه خجالت کشید نه شرم و نه حیا یک پاش رو گذاشت سمت چپ یک پاش رو گذاشت سمت راست شروع کرد به شستن جوانه که انگشترهای دستش نشانه از شروع راهی بدون مطالعه و معلومات می داد، جوانک بدبخت که فقط می خواست از ایمانش دفاع کرده باشه به گوشه ماشین خیزید و بی سرو صدا مانند کبیریتی که رویش یک لگن آب ریخته باشن خاموش شد.

بعد از پیاده شدن خانم، جوانه به صدا درآمد که عجب آدم بی دینی که بخاطر مسائلش به خداهم بدو بیراه می گه، به جوان گفتم نه عزیز برادر تو نفهمیدی اون انقدر خدا رو با خودش نزدیک می دید که شما هیچ موقه توی نماز نمی تونید به این حس برسید و بخاطر همین نزدیکی بود که داشت باهاش دعوا می کرد.

مرد و جزیره

تکیه به درخت کهنسالی داده بود که مثل خودش چند سالی می شد از جایش تکان نخورده بود؛ چروک های عمیق بر بدن هردو حکایت از گذشت زمان سخت و طاقت فرسا می کرد، نسیم نیمروزی موهای نداشته اش را به بازی می گرفت و کف سر صافش را قلقلک می داد، با زور آن بازوان قدرمند دیروزی را بلند کرد و دستش را جلوی نور شدید آفتاب که چشمش را می ازرد گرفت، دو سه نفسی به سختی کشید، با آرامی سرش را به درخت چسباند، چشمهایش را بست، نور شدید خورشید از زیر پلکانش درخشش صورتی رنگی را به نمایش گذاره بود، پلکانش سنگین شده بود، خسته از انتظار، انتظار نجات، نجات از این جزیره دور افتاده،

ادامه نوشته

سیزده بدر

به خواست مادر زن و به اصرار همسر و التماس تنها دخترکم تمام بار و بنه رو جمع و جور کرده بار ماشین کردم که بریم این 13 هم رو هم بدر کنیم و بیام. توی راه همش داشتم با خودم صحبت می کردم که منظور از 13 بدر کردن یعنی واقعا بریم بیرون بدر کنیم یا به در کنیم، که پدرزنم زد بغل و من هم به طبع بطوری که بی احترامی نشه پشت ماشینش با طمعنینه ایستادم و سریعا مثل بچه های موادب پریدم پایین و رفتم تا قبل از پیاده شدن پدرجان مشورتکی کرده باشم
ادامه نوشته

پیرزن و صحرا


به ده ای تکیده در صحرا رسیدم

پیرزنی خسته؛ فرتوت، چروک، در حال نماز و نیاز زیر نور افتاب شدید دیدم، گفتم

- مادر چه کنی؟

- نماز و دعا بهر بارش

- از برای چه؟

- از خشکی تمام رمه و اهشام رو به موت شده!

- دگران کو؟ چرا تنهائی؟

-  همه ترک دیار کردن!

- اول که رفت؟

- مامم و پیشو!ا

-  پس با من بشو، گر پیشوا و مامم را به حرف خود ایمان بودی؟ الان به جای تو اینجا بودی؟

با هم شدیم ، رفتیم ، و باران بارید

برق اتمی

برق اتمی خانه را روشن کردم که سفره خالیمان خودش رو بهتر نشون بده

قشنگ ترین پشگل دنیا

دیشب برف سنگینی باریده بود و هوای صبح  حسابی سرد بود و خیابونها یخ زده بود. من هم مثل گنجیشکهای یخ زده خودم و مچاله کرده بودم و کنار خیابون منتظر یک ماشین یا چیزی که بیاد سوارشم، دیگه مقصد برام مهم نبود فقط می خواستم سوار شم که یک دفعه یک کفتر از روی سیم برق یک شکوفه انداخت تو  سرم . گرمای پشکل بقدری بود که گوش یخ زدم رو گرم کنه و جدا از احساس چندش از اون گرمای لحظه ای احساس رضایت هم کردم  ولی چه میشد کرد.با دست های یخزده درون جیبام به دنبال دستمال می گشتم ولی غافل از یک برگ حتی استفاده شده! همونطوری دولا به کنار پیاده رو رفتم و دولا دولا به دنبال چیزی میگشتم تا این شکوفه لعنتی رو از سرو گردنم پاک کنم ، تو دلم چه حرفها و چه بدو بیرا ها که به اون پرنده نگون بخت ندادم . همینطوری بی هدف به چپ و راست نگاه می کردم تا انیکه روی چمن های پیاده رو چشمم به یک چیزی افتاد که از لابلای برف و یخ ها داشت برق می زد اول گفتم مثل همیشه شاید روکش شکولاتی یا نخ طلائی باشه ولی با کمی دقت نگاه کردم دیدم نه بابا مثل اینکه یک سکه است. کمی جلوتر رفتم هنوز دولا بودم دیگه شکوفه کفتره برام اهمیتی نداشت، نزدیکش شدم اول فکر کردم ۱۰ تومنیه یادم افتاد خیلی وقته که منقرض شده و به تاریخ پیوسته کمی جلو تر رفتم شاید ۲۵ تومنی نه بابا چی می گم ۲۵۰ تومنیه ولی چه برقی می زنده دستم رو که دیگه احساس سردی و یخزدگی نمی کرد دارز کردم وسط شلآب های روی چمن برداشتمش نه بابا مثل اینکه سکه بود! سکه! یک نیم سکه درست و حسابی! سریع بلند شدم و توی دستم سفت فشردمش نکنه که در برده همونطوری دستم رو تو جیبم گذاشتم با دست دیگه یک تیکه مقوا پیداکردم و با رضایت خاطر اون پشگل که دیگه برام خوشایند بود رو پاک کردم و سرم رو رو به اسمون گرفتم و از مقعد مبارک اون کفتر تشکر کردم