زنانه
داشتم خودم رو برای حموم اماده می کردم و وسایلم رو بر می داشتم هر چی گشتم تیغ اصلاحم رو پیدا نکردم رفتم پیش همسرم که مثل همیشه داشت تو اشپزخونه نمی دونم چی چی رو می شست گفتم : عزیزم تیغم رو ندیدی گفتم: چرا دیروز دیدم جعبه اش خالیه اینداختم دور، من هم گفتم: عزیزم مگه نگفتم چیزی رو می خواهی بندازی دور از من سوال کن، گفت: مگه اشغال هم سوال کردن داره، گفتم عزیز دلم ته ش یک دونه مونده بود، گفت: من دیگه به اون دقت نکردم، من هم گفتم: بخاطر همین گفتم سوال کن وگرنه که ..... دیگه حرفی نزدم چون می دونستم منجرب به دعوا میشه اون هم جمعه اصلا روز خوبی برای دعوا کردن نیست، لباسهام رو پوشیدم و برای خرید اماده شدم که صدای پدرو مادرم از طبقه پایین شنیده میشد به اپارتمانشون رفتم درب زدم و وارد شدم دیدم پدرم با شرت وسط تخت نشسته و از عصبانیت صورتش سرخ سرخه من هم بخاطر اروم شدن لب طنز گشودم و گفتم: ببخشید بابا مثل اینکه وسط یوگاتون رسیدم، نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت : مسخره نشو از دستت این ننته، با نیش خند گفتم: مگه چی شده؟ گفت: هیچی صبح رفتم حموم امدم دیدم تمام لباس زیر هام و با هم ریخته تو ماشین می ترسم بلند شم این هم از پام دراره بندازه تو ماشین بمونم لخت و اور، خندیدم و بیرون رفتم به دم درب کوچه نرسیده بودم که دیدم برادرم کت به تن، بیژامه به پا وارد شد باخنده گفتم: داداش مدل جدیده ، با اخم گفت: بابا امروز جمعه ای من جلسه دارم دیشب بهش گفتم که فردا میخواهم برم جلسه ورداشته صبح شلوارم رو شسته حالا من بدون شلوار باید برم جلسه ترو خدا می بینی گفتم: خودت رو ناراحت نکن برو یکی از شلوارهای من رو بپوش من الان میام درب کوچه رو بستم چند قدمی نرفته بودم که دیدم حسن اقا تو بالکن اویزن شده به نرده ها گفتم: حسن آقا می خواهی خودکشی کنی ، گفت: چرا که نه ، بخدا می ترسم از طبقه اول بندازم پایین خودم و فقط دست و پام بشکنه وگرنه خودم رو می انداختم پایین، به خونه می گم شنبه تا پنج شنبه از صبح تا شب که سر کارم یک امروز می خواهم فوتبال ببینم، اد همین الان جارو برقی رو روشن کرده جلو تلویزیون قدم اهسته میره هر چی می گم خانم جون مادرت میگه نه الا و بلا می خواهم جارو کن حالا اگر نبینی زمین به اسمون میاد؟!، خندیدم گفتم: خوب حالا چرا اینطوری اویزون شدی، گفت: دولا شدم تو خونه عباس اقا اینا دارم فوتبال نگاه می کنم، گفتم: خدا بخیر برسونه. رفتم سر کوچه که دیدم بنده خدا علی اقا تا کمر زیر ماشینش رفته و داره ماشینش رو تعمیر می کنه، گفتم: خدا قوت، کمک نمی خواهی؟ هیچ صدائی نشنیدم کمی بالای پاهای بیرون از ماشین مکث کردم، اصلا جم نمی خورد ترسیدم به خودم گفتم نکنه ، چیزی خورده تو سرش خدای نکرده زیر ماشین مرده باشه، پاش رو گرفتم و کشیدم و گفتم: علی آقا، علی آقا، با صدای خواب آلودی گفت: چیه بابا اینجاهم نمی گذارید ادم چرتی بزنه، با تعجب پرسیدم: اخه زیر ماشین اون هم این موقع روز، گفت: بابا این بچه ها مگه می ذارن ادم بخوابه، از صبح که بلند میشن هی می گن این کار و بکن و اونکار و بکن انگار نه انگار که ما فقط همین جمعه رو داریم و باید کمی استراحت بکنیم، من هم دیدم تو خونه که نمی ذارن بخوابم، لباس پوشیدم امدم زیر ماشین بخوابم که تو مثل اجل معلق رسیدی بیدارمون کردی، گفتم : ببخشید فکر کردم بالائی سرت امده؛ حداقل بنویس خوابی بزن بالای ماشین که کسی بیدارت نکن، گفت: خوب بیدار کردی برودیگه، من هم دوباره معذرت خواهی کردم رفتم، سر خیابون نرسیده دیدم اصغر با توپ پر داره میاد یک توری میان دویدن و راه رفتن می امد جلوش رو گرفتم گفتم: داداش یواش چه خبره، گفت : سوار تاکسی شدم هنوز چند قدمی نرفتم که یادم افتاد دیشب پول تو جیبم بوده همون تو تاکسی دست کردم تو جیبم دیدم یک ریال هم برام نذاشته همه رو برداشته، خدا بهم رحم کرد بیشتر نرفته بودم، کلی خجالت کشیدم، معذرت خواهی کردم، پیاده شدم، حالا دارم میرم خونه، گفتم : داداش بی خیال اینطوری که میره حال خودت که گرفته شده حال اونهم می گیری، گفت: اخه تو بگو خدائی درسته، من بدبخت روز جمعه ای باید برم سر کار بعد وسط راه ببینم تو جیبم پول نیست؟ گفتم: تو راست می گی ولی چه میشه کرد، رفتم تو سوپری تیغ بخرم دیدم اکبر آقا یک تی شرت تنش کرده که هفت و هشت رنگ باهم داشت، نمی شد بگی چه رنگیه یجاش آبی بود و جای دیگش قرمز خلاصه خیلی باحال بود گفتم: اکبر آقا تی شرتت خارجیه گفت: نه بابا دست پخت ضعیفه اس، اولش این زرد خوش رنگ بود بعد شستش شد آبی، گفتم: چرا اینطوری شده گفت: با لباس قرمزها اینداختم اینطوری شده ، فرداش دیدم شد صورتی، گفتم: این دیگه چیه چرا یجاش صورتی شده گفت: با لباس بچه ها شستم رنگ گرفته، دو روز بعد دیدم حسابی رنگش تیره و تار شده گفتم: دیگه چی شد گفت: با شلوار مشکیت شستم اینطوری شده امروز برداشتم دیدم اینطوریه گفتم: این دیگه چه رنگیه، گفت : آب ژاول گرفتم اینداختم توش اینطوری شده، خلاصه سرت رو درد نیارم من هم چون این تی شرت رو خیلی دوست دارم همین طوری پوشیدم تازه هم هی می گه نپوش آبرو ریزی، گفتم: اگر ابرو ریزیه بذار بریزه خندیدم یک تیغ خرید و رفتم خونه تو راه جعفر رو دیدم خیلی پکر بود گفتم: تو دیگه چته؟ گفت: بابا اعصابم خورد شده بخدا نمی دونم چیکار کنم رفتیم خرید بجای قند ورداشته توت خشک خریده می گم زن برای چیه، میگه گرفتم با چایی بخوری میگم خانم من از توت بدم میاد من اصلا برای خوردن قند چایی می خورم میگه نه بابا بزرگت قند خون داره از الان اگر تو هم مراعات نکنی قند می گیری میگم زن من اصلا می خواهم قند بگیرم اخه عزیزم بابا بزرگ من 90 ساله شه به من چه ربطی داره می گه تقصیر منه که بفکرتم تور خدا ببین نه به اون محبت نه به این محبت گفتم : ناراحت نباش، خلاصه رفتم نزدیک خونه دیدم همسایه اقا موسوی ناراحت تو حیاط نشسته گفتم چی شده گفت: رفتم خیر سرم موال هی میاد در میزنه میگه چی شده چیکار می کنی ؟ بابا ادم تو موال چیکار می کنه؟ دوباره خندیدم و رفتم خونه دیدم مستاجر پدرم تو راهرو داره اروده می زنه رفتم بالا گفتم : علی رضا چی شده، می گه دیشب یک فیلم دیده مرده با یک زن دیگه رابطه داشته از دیشب تا به حالا جون به سرم کرده هی موبایلم رو چک می کنه تو جیبم می گرده کیفم رو زیر رو رو کرده خلاصه حالا چیزی پیدا نکرده می گه تو انقدر فلان فلان شده ای که کاری کردی من چیزی پیدا نکنم من، اخه چی بگم ، خندیدم گفتم : هر کاری می کنی فقط یواش بکن که زن و مادرم نفهمن وگر نه هر سه باید تو کوچه بخوابیم .....................
این وبلاگ تنها برای حمایت از مردان بی سرپرست سرپرست خانوار نوشته شده است