مهد

توی خیابون داشتم راه می رفتم و تا خرخره توی فکر های خودم غوطه ور بودم که دیدم پسرکی که بزور 6 سالش می شد داشت گریه می کرد. اشک صورت کثیفش رو که معلوم بود چند ماهی است از آب دور بوده رو می شست و از میان اون کثافات رنگ پوست گندوم گونش رو نمایان می کرد . نا خداگاه نظرم رو جلب کرد یک پیراهن کلفت کثیف تر از خودش که معلوم بود سه چهار سایز از خودش بزرگتر بود به تن کرده بود و شلواری کثیفتر از اون به پا و بخاطر اینکه جلوی دست و پاهاش رو نگیره استین و پاچه هاش را تا زده بود. پاهای کودکانه اش که دیگه رنگ سیاه به خود گرفته بود هیچ پا پوشی نداشت و پاهای برهنه اش بوسه بر کف اسفالت های داغ و کثیف پایتخت می زد. ناخوداگاه مکث کردم و به سمتش رفتم، خدائی دلم نگرفت نوازشش کنم بهش گفتم: عموجون چی شده، چرا گریه می کنه؟ با دست کوچیکش دو تا پسر بزرگتر که یکی 10 ساله بود و دیگری 9 ساله رو نشونم داد و گفت: اینها منو می زنن، گفتم: اخه چرا ؟ گفت: بهم می گن هیچی فال نتونستی بفروشی. نظرم به فال های توی دست افتاد که تا اونموقعه ندیده بودم. گفتم: خوب عموجون اینکه گریه نداره !؟ گفت: اخ عمو بهم می گن مادر قحبه. گفتم: این دیگه خیلی بده، عجب پسرهای بدی هستن، با چشمان کودکانه و معصومش که معلوم بود حسابی از ترس پدر معتاد یا ناپدری الدنگش مجبور به کار شده نگاهم کرد و گفت : شما از من نمی خری؟ چیزی دیگه نگفتم یک پانصد تومانی دادم و یک فال گرفتم ، او هم گریه اش بند امد و پای برهنه به سمت اون دو پسر دیگر دوید که نشونشون بده یک فال فروخته .

تمام و فکر و خیالاتی که توی سرم بود پرید یاد زمانی که توی کشور ژاپن بودم افتادم یک روز دعوت شدم به خونه خانمی که یک کودک یتیم 8 ساله داشت خودش دست مزد انچنانی نمی گرفت و توی خونه دولتی زندگی می کرد . این خونه ها برای افراد کم درامد بود و فقط یک سوم حقوق ماهان شان را بابت اجاره بها می دادند. اگر هم که حقوقی نداشتند نیاز به پرداخت چیزی نبود تنها نکته خیلی جالبش این بود که توی همون دو تا اتاق سه در سه یک پیانو و یک کامپیوتر نظرم رو جلب کرد ازش سوال کردم که تو که درآمد نداری پس اینها رو از کجا خریدی؟ با کمال تعجب گفت : من اینها رو نخریدم که مدرسه پسرم که دیده این علاقه زیادی به کامپیوتر و پیانو داره اینها رو براش فرستاده که زمانی که توی خونه است اموزش ببینه، گفتم: پول معلم ها رو کی میده ؟ تعجب کرد و گفت: خود مدرسه می ده من که پولی ندارم.

دهانم از تعجب باز مونده بود، گفتم : خوب پس فقط تو خرج خوراکش رو می دی، گفت: نه بابا چون می دونن که این یتیمه و من هم درامد آنچنانی ندارم، صبحانه و نهار و شامش رو تو مدرسه می دن، من فقط ازش پرستاری می کنم . توی کشور ما بچه ها مال دولت هستند و فقط پدر مادرها ازشون نگهدای می کنن اگر خرجش رو نتونن بدن خود دولت میده اگر پدر و مادر بدی باشن خود دولت نگهداری می کنه حالا یا میده به یک خانواده بهتر یا که خودش سرپرستی شون رو به عهده می گیره تا بزرگ شن، مسئول کارشونه اگر کار پیدا نکنن خرجیشون رو میده برای وام گرفتن نیاز به ضامن نداریم چون خود دولت ضامن مونه اگر خونه بخواهیم خودش موظف است که برامون مسکن تهیه کنه، خلاصه هرچیزی که ما بخواهیم خود دولت برامون تهیه می کنه .

گفتم: این همه امکانات برای چی ؟ گفت : خوب ما مالیات می دیم که دولت ازمون حمایت کنه دیگه اونها هم حمایت می کنن

انگشت به دهان و گشاده چشم و افتاده فک فقط نگاهش کردم و گفتم: دقیقا مثل کشور ما تازه ما تو کشورمون کلی امام و احادیث و .... هم داریم که شما ها ندارید. ........................................