من و آن زن بی تربیت
بعد از کار روزانه بقولی برای چرخاندن چرخ این زندگی نچرخ مجبور بودم در هافتایم دوم کاری یعنی کار باشرافت مسافر کشی مشغول به فعالیت شم، برای ما کارمندها بهترین کار مسافرکشی است البته نه مثل این بی تربیت ها و بی نزاکت ها بلکه مسافرکشی باتربیت و با پرستیژ.
مثل بقیه روزها کیفم رو خونه گذاشتم، دوشی گرفتم و با بی میلی سویچ پیکان رو برداشتم رفت به سمت روزی حلال حرکت کردم دو تا کوچه پایین تر پیچیدم تو خیابون فکرو خیال های خود غرق بود و فقط جلوم رو نگاه می کردم، هنوز سیصد متری نرفته بودم که یک مسافر کنار خیابون نظرم رو جلب کرد، دیدم جز من دو سه تا ماشین دیگه هم منتظرش هستن، دیگه تریپ کارمندی و کلاس بازی رو گذاشتم کنار، ناسلامتی الان راننده خیابونیم و باید وسط این همه ماشین مسافرکش که تعدادشون کم هم نیست یک لقمه نون برای زن و بچه مون ببریم، یک لایی کشیدم که همراه بود با بوق ممتد که البته اگر چیزی هم گفت نثار خودش و بعد هم یک ترمز جانانه و یک معکوس بعد وسط سه تا ماشین پیچیدم جلوی مسافر عزیز می دونید اخه برای ما مسافرکش ها، مسافر حکم اسکناس پانصد تومنی رو داره اگر یکیش از دستت بره انگار یک اسکناس پنج هزارتومنی از دست دادی، یک بوق زدم طرف هم بی معطلی سوار شد.
گاز و گرفتم و رفتم ده، بیست متری نرفته بودم که طبق عادت همیشگی گفتم: آبجی ببخشید کجا تشریف می برید؟ اون هم گفت: حالا بریم، نگاهی از آینه عقب به خانمه کردم و پیش خودم گفتم : یعنی چی اونوقت؟ دوباره تکرار کردم: ببخشید آبجی من فقط مستقیم میرم ها؟ گفت: حالا برو ترو خدا، پیش خودم گفتم: نه کنه برای بنده خدا اتفاقی پیش افتاده و نمی تونه بگه؛ چند صد متری رفتم دوباره طاقت نیاوردم بالاخره باید مشخص می شد که من چیکارم طرف دربستی مسیر کجاست؟ اگر نیست که حداقل دو سه نفر دیگه هم سوار کنیم بابا الکی که نمی شه تو خیابون همینطوری بریم؟ گفتم: خانم ببخشید مشکلی پیش امده؟ گفت: نه آقا جون چقدر حرف می زنی ها؟ مارو میگید اصلا جا خوردیم، چقدر حرف می زنی یعنی چی اونوقت؟ گفت: خانم جان من کار دارم، دیگه لحن صداش عوض شدو گفت: خوب دیگه ماهم کارداریم، نا سلامتی ما کاسبیم ها، پیش خودم گفتم : خوب الحمدوا... یک دربستی حسابی به تورمون خورده گفتم: خوب خانم کدوم طرف باید برم اون هم گفت: هر طرفی که دوست داری؟ جا خوردم اینجوریش رو ندیده بودم دربستی اون هم هر طرفی که من بخام این که خیلی خوب همین بغل پیادش می کنم یک پنج هزار تومانی ازش می گیرم. دو تا چهار راه رد کردم که دیدیم صداش درومد: هی اقاه مارو تا شب می خواهی تو خیابون بگردونی؟ گفتم: خوب خانم جان شما که مسیر درست و حسابی به ادم نمی گید؟ که خانمه یک دفعه ترش کرد و گفت: مرد حسابی مسخره مون کردی دوساعت مارو توخیابون بالا پایین می کنی تازه می گی کجا به برمت ، تو باید خودت جا داشته باشی نه من؟ من هم که دهنم باز مونه بود با تعجب پرسیدم: من برای چی باید جا داشته باشم خانم؟ خانم هم با عصبانیت گفت: مردیکه من کاسبم کلی الافم کردی حالا چی می گی؟ من که هنوز هیچی از صحبت های خانمه نفهمیده بودم زدم رو ترمز و با توپی پور دستی رو کشیدم و برگشتم به عقب که یکدفعه دیدم یک عجوزه مسخره سرخاب سفیداب کرده هرجایی سوار ماشین شده و من بدبخت از خدا بی خبر که فقط به فکر پونصدتومنی بودم کی سوار کردم سریعا تو مغذم یک فلش بک زد دیدم اون ماشینهائی که ایستاده بودن به ماشین مسافر کش نمی خوردن یک دفعه فهمیدم که ای بابا این ضعیفه سرخاب سفیدابی می دونست اگر سوار اون ماشین ها بشه سریعا می اندازنش پایین بخاطر همین هم سوار ماشین من شده بود ما هم سریع موضع رو عوض کردیم و افتادیم به منت کشی، خانم جون، جون مادرت خانم، جون تمام اقوام و بستگان دور و نزدیک من زن و بچه دارم بخاطر یک لقمه نون راه افتادم تو خیابون، الحق و الانصاف اون هم زج موره مارو که دید هرچی بدو بیراه بلد بود نثار من بد بخت کرد و گفت: الا، بلا، باید ضرر و زیان مارو بدی، گفتم: خانم منِ بدبخت که کاری نکردم، اون هم گفت: به من چه، می خواستی کاری کنی؟ سوارم کردی باید پولم هم بدی، گفتم: خانم من هر عصر تا شب کلی مسافر سوار می کنم از کجا باید بدونم کی چیکارست؟ گفت : چشمت رو باز می کردی دیدی که من کلی مشتری داشتم، می خواستی سوار نکنی، من هم گفتم: خدای اونها مشتری تو بودن، گفت : پچی ایکبری کچل دماغ گنده اگر من سوار اون ماکسیماِ یا اون بنزه شده بودم الان کلی پول گرفته بودم، من هم ناراحت شدم گفتم: خفه بابا تو اگر می تونستی که سوار می شدی، سوار نشدی چون می دونستی با تیپ پا می ندازنت بیرون تو چه به ماشین فرغون هم زیادیته ایکبیری، هرجایی، اقا ما این کلمه از دهانمان در نیامد که زنک ماشین رو رو سرش گذاشت و شروع کرد به داد و بیداد یک دفعه وسط خیابون شد کلی آدم که نفهمیدم این همه ادم از کجا پیداشون شد یکی می گفت خوب پولش رو بده بره، یکی می گفت پیادش کن عجوزرو یکی می گفت خاک تو سرت این هم ادمه سوار کردی ، یکی می گفت مردونگی نی داداش کارت رو کردی پولش رو ندی خلاصه هرکسی یک چیزی می گفت که یک دفعه چراغ گردون پلیس رو دیدم خیالم راحت شد گفتم خدا رو شکر حداقل این یکی الان به دادم میرسه، که با ورود پلیس مردم متفرق شدن و ماهم ماشین رو بردیم کنار خیابون و شروع کردیم صحبت کردن، واقعا خدائی باور کردنی نبود انقدر صحبت های پلیس معقول و منطقی بود که من اصلا باورم نشد، خیلی راحت گفت : سریعا رضایت خانم رو جلب کن وگرنه می بریمت کلانتری ما هم که دیدیم هرچی صحبت کردیم به باد فنا رفت و همه عالم و ادم و قانون و مقررات و زمین و زمان به کام این عجوزه است مجبور شدم هزینه کار نکرده رو به پردازم .
ولی خدائیش از ته قلب راضی هستم که کار نکرده رو پرداختم چون واقعا ارزش کار کردن نداشت
این وبلاگ تنها برای حمایت از مردان بی سرپرست سرپرست خانوار نوشته شده است