حکایت
گوفتند بر قریه ای ثروتمند خشکی افتاد، مردم جمع شدند و پیش کدخدا برفتند و حل مسئله کردند. کدخدا دستی به محاسن کشید و فرمود که چاه باید کندند.
جماعت جمع شدند و چاه کنی اوردند و بر نشان گذاردند که خبر به کد خدا رسید براشفت و به پیش رفت و سد شد. گوفتند که تو خود گفتی که ما چون کنیم گفت باری من گوفتم ولی هر کاری را رسم و ادابی باشد این چاه کن بر چاه شود . باید یکی اید و نظارت کند بعد یکی باید امدن و دقت کند یکی باید امدن و رسیدگی کند یکی امدن و امنیت کند یکی اید و وسایل راحت کند و یکی اید و امانت دار کند و ....پ
زاهدی گفت، بهر آب مقنی امد نه بهر خزانه
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۴ ساعت 12:42 توسط امیر متین
|
این وبلاگ تنها برای حمایت از مردان بی سرپرست سرپرست خانوار نوشته شده است