مرد و جزیره

تکیه به درخت کهنسالی داده بود که مثل خودش چند سالی می شد از جایش تکان نخورده بود؛ چروک های عمیق بر بدن هردو حکایت از گذشت زمان سخت و طاقت فرسا می کرد، نسیم نیمروزی موهای نداشته اش را به بازی می گرفت و کف سر صافش را قلقلک می داد، با زور آن بازوان قدرمند دیروزی را بلند کرد و دستش را جلوی نور شدید آفتاب که چشمش را می ازرد گرفت، دو سه نفسی به سختی کشید، با آرامی سرش را به درخت چسباند، چشمهایش را بست، نور شدید خورشید از زیر پلکانش درخشش صورتی رنگی را به نمایش گذاره بود، پلکانش سنگین شده بود، خسته از انتظار، انتظار نجات، نجات از این جزیره دور افتاده، به یاد آن روزهای دوران جوانی افتاد که همه توی محله دور هم جمع بودند و بالا و پایین میکردند یاد ان زمانی که پدربزرگش می نشست و برای همه قصه می گفت یاد آن زمانی که نه حرف سیاست بود و نه حرف ریاضت یاد آن زمان افتاد که همه فقط به دنبال روزی بودند و روزی شان را می خواستند نه ماهی و سالی شان را یاد آن زمانی افتاد که همه به دور یک سفر در خانه پدری جمع بودند و مانند کبوتران هر کسی در دور و بر خانه در لانه ای زندگی می کردند، یاد آن روز افتاد که اقاجونش بالای سفره می نشست و زن بزرگ و زن کوچیکه داداش و زن داداش و ابجی و ابجی کوچیکه و نوه ها و نتیجه ها به دور آن گرد می نشستند و می خندیدند.  کسی به مال کسی تعرض نمی کرد و دست زیادی نمی ورزید تازه اگر کسری در او می دید بی چشم داشت کمکش می کرد، یاد آن زمان که از توی کوچه با دمپائی پاره لنگه به لنگه با پاهائی سیاه و چرک وارد اطاق می شد و مادرش با دسته جاروب از اتاق که تازه جاروب کرده بود بیرون می انداخت، یاد آن ته دیگ های سوخته ته قابلمه رویی، یاد آن دعواها با داداشی سر ته ماهی تابه کباب مای تابه ای افتاد، لب خند تلخی به لبانش نشست، یاد آن زمان افتاد که بخاطر زری دختر همسایه از قرنیز بالا رفته بود اجر از لبه قرنیز افتاده بود روی سرش کلی قیر و قال کرده بود و ننش کلی روی کله کچلش دواگلی گذاشته بود تا خونش بند بیاد، یاد آن موقع که بخاطر بلغیس تو محل چه دعوا ها و چه زدو خوردهائی نکرده بود یاد آن آب شاهی که تو حوضه خونه آقاجون اونا می ریخت و آقاجون ظهر های تابستون توش آب تنی می کرد، یک دفعه اش هم خودش امده بود لب آب لجن های لب حوض امانش نداده بودن و کشونده بودن با لباس تو حوض و حسابی از ننه اش کتک خورده بود، راستی چه حالی می داد کتک و فحش خوردن از ننه یاد اون دنپائی پلاستیکی های پارش بخیر اون چادر گل منگلی که همیشه بو عرقش رو می داد یاد اون پیرهن بلنده که پستونای اویزونش و اون شکم گنده از زیرش بیرون بود، یاد اون موهای حنا گذاشتش انگشت های خضاب مالیده اش یاد اون بادمجون ها که می شست سر سه فیتیله ای سرخ می کرد یاد اون حلب روغنا که اقاجون وقتی می اورد کلی فحش و فضیحت می داد که چقدر سنگین و دستش از خستگی افتاد یاد اون سیگارهای اقاجون که با زبون خیسش می کرد و ان زیر شلوارش و ان زیر پیراهنی سفیده که اکثرا سوراخ بود و از ترس زیر لب به سواخ هاش می خندیدند یاد اون اینه گنده که اقاجون میشست جلوش یک کاسه استیل کوچیک و یک فرچه و یک تیغ بر می داشت صورتش رو اصلاح می کرد، یاد اون ظهر ها که اقاجون خسته از کار روزانه، واقعا روزانه، میامد خونه نهار می خورد یک بالشت گنده از این گردها می گذاشت زیر سرش بچه ها رو به زور پشت خودش می خوابوند ، یاد اون موقع که وقتی اقاجون چشماش گرم می شد یواشکی توری که بلند نشه فرار می کردند تو حیاط دنبال بازی ، یادیش بخیر، تابستوناش هم گرم گرم نبود، همه ش صفا بود و سمیمت، اه سنگینی کشید قطره اشکی که نیومده به چشمش خشکید، یاد توالت ته خونه با اون افتابه مسیه سنگین که شب ها همیشه میترسید از تاریکی بره اون تو ، خنده نا پیدایی کرد، اقاجون هم هرموقع می خواست دعواش کنه می کردش تو همون توالت تا از بوش خفه شه اخ توالت سیفون نداشت یک سوراخ گنده داشت که تمام املاح و احشامش هم از توش معلوم بود، اگر کمی غفلت می کردی  پات تا زانو می رفت توش تازه باید کلی هم از ننه فحش می خوردی که ذلیل مرده مگه کوری سوراخ به این گندگی رو ندیدی؟ یاد اون به ته ساختمان یاد وان گلابی سمت راستی که واقعا مزه میوه بهشتی رو می داد یاد اون موزائیک های تو حیاط یاد اون مرغ و خروس ها که با بچه ها بازی می کردن یاد اقاخانِ قصاب دوست اقاجون با اون سبیل های از بنا گوش در رفته که هر موقع شیطونی می کرد می گفت، می گم اقاخان بیاد گوشت رو ببره، یاد اون تیر چراغ برق که تازه زده بودن تا رهگذرا تو کوچه 21 زمین نخورن یاد اون موقع که باباش زن کوچیک رو تاز اورده بود که مثلا کنیزی که یاد ننه اش که اونروز غش کرد یاد عرق خوری های اقاجون یاد اربده کشی هاش تو خونه یاد کلاسای بی گج دیوار، یاد سقف های چوبی اون هم با چوب صندوق میوه یاد تخته سیاه سیاه که از بس پاک شده بود دیگه سفید بود نه سیاه یاد تاول دست معلم که از بس با ترکه زده بود، یاد کفش های لنگه به لنگه، یاد شلوارهای وصله رو وصله، یاد صدای صفحه اقاجون یاد اونکه تا اخر نفهمیده بود این اقاه تو صفحه کجاشِ که دار می خونه اون نمیبینه، یاد پائیز و زمستون یاد قندیل های زمستون که خیلی وقتِ ازشون خبری نیست. راستی اخرین قندیل که دیده بود برای چه سالی بود؟ بازم یادش نیومد، چه زود دیر شد. تازه عروسی کرده بود با نوه عموش اونهاهم تو خواستگاری یادشون رفته بود داماد رو ببرن یاد کشیده اقاجون که چرا لج کرده بود سر عقد دیر امده بود، یاد ریسه های تو حیاط اقاجون ، خواننده رو حوضیه فانوس های در حیاط چقدر گذشت یک شب یا دو شب؟ چند روز مهمانی بود؟ چندنفر بودن؟ اینهمه پول نداشتن؟ کی داد؟ کی گرفت؟ یادش امد که ریسه مال عموش بود و رو حوضی هارم باباش دعوت کرده بود پلو رو هم اقاخان درست کرده بود و خودش هم گوسفند اورده بود و دو تائی رفته بودن توی یکی از لانه های دور خونه. همین دیروز بود که پسرش به دنیا امد دلاک اوردن سنتش کرد کلی زدن و رقصیدن، باسنش خواب رفته بود و گز گز می کرد خواست خودش رو روی صندلی کمی جابجا کنه دستی که جلوی نور گرفته بود رو با ارامی پایین اورد، خیلی وقت می شد از اون دستش کار نکشیده بود، هر کاری کرد نتونست خودش رو تکون بده یاد پاهاش افتاد مثل اینکه خیلی درد می کرد ولی چند وقتی هست که دیگه اصلا درد نمی کند، نکنه که اصلا پا ندارد؟ دستی به پاهاش کشید، نه سر جاش است ولی هیچ حسی ندارد خواست با تنها دستش پایش را تکان دهد که انهم نتوانست راستی چقدر همه جا ساکت است؟ چرا دیگر بلبلان نمی خوانند فقط گه گاهی زمین زیر صندلیش تکانی می خورد، نسیم باد را حس می کند ولی صدای پرندگان بوی گل و گیاه حتی بوی خاک اب داده نیز به مشام نمی رسد در همین افکار بود که دستکی فرشته مانند دانه قرصی و جرعه آبی به او داد، او کیست؟ هرچه نگاه کرد صورتش را ندید که بشناسد فقط لبخندی زد یا شاید می خواست لبخندی بزند که انهم نتوانست، صندلیش به سمتی به راه افتاد چند متری رفت وارد محوطه ای نامعلوم شد همان دستک مهربان بلندش کرد روی تختی خواباند تمام مهره های کمرش به صدا درامد دردی در نهان کشید ارام شد می خواست تشکر کند انهم نتوانست، سرش را بر بالشت گذاشت نفسهایش به شماره افتاد کم کم افتاد می رفت و اوهم با افتاب می رفت هر دو تاریک شدند هر دو غروب کردند همسرش با همان چادر سفید با همان زیبائی جوانی به پیشوازش امد دستش را دراز کرد مرد دست همسرش را گرفت دیگر دردی در دراز کردن دستش حس نمی کرد تعجب کرد قدری تامل کرد ولی نه انگار حرکت می کرد به پایش نگریست بلندش کرد خیلی ارام و خیلی راحت بلند شد آن هم دیگر درد نمی کرد گردنش را به چپ و راست تکان داد انهم دیگر درد نداشت با ارامی در فضائی مه الود دست در دست هم رفتند، رفتند ، رفتند.