بسمه تعالی

در راه مثل همیشه بدون نگاه کردن به سرنشینان ماشین سوار شدم بعد از ول کردن خودم روی صندلی و بستن درب متوجه خانمی شدم که پشت سرم روی صندلی عقب نشسته بود و یک ضرب بدون معطلی و نفس کشیدن داشت به زمین و زمان بد و بیراه می گفت از ابرهای توی اسمون گرفته تا سنگ ریزه های فرش خیابون از کلاغ های روی درخت تا کرم های توی درخت حتی به گنجشک های بی چاره هم رحم نمی کرد و همه رو به مهمانی فحش و دری وری و ناسزا بدون کارت دعوت دعوت کرده بود و مسلسل وار الفاظ و القاب می داد، از درون آینه بغل خودرو به صورتش برافروخته اش نگاه کردم مسن، حدود 50 ساله با مانتو و روسری مرتب و شیک و فیزیک صورتی که می شود گفت برای اون سن زیبا بود، اصلا این قبیل حرف ها و کلمات قصار به ظاهر آراسته و متمولش نمی خورد، موهای خضاب شده اش از شدت حرص بهم ریخته بود و روسریش که معلوم نبود به چه معنی روی سرش که چه عرض کنم پشت سرش به کلیبسی گیرکرده کاملا بیرون بود. از توی اینه جلو به بغل دستیش نگاه کردم جوانی بیست و چند ساله با ریش هایی یک خط در میان ولی بلند و موهائی صاف که به سمت چپ شانه کرده بود و دکمه یقه پیراهن هم تا  ته بسته بود و خون خونش رو داشت می خورد و از ترس سرکار علیه جرات حرف زدن نشدات تا جائی که خانم محترم رسید به خدا .....!! که جوانه از کوره در رفت و به خیال خودش امد نهی از منکر کنه که خانم نه خجالت کشید نه شرم و نه حیا یک پاش رو گذاشت سمت چپ یک پاش رو گذاشت سمت راست شروع کرد به شستن جوانه که انگشترهای دستش نشانه از شروع راهی بدون مطالعه و معلومات می داد، جوانک بدبخت که فقط می خواست از ایمانش دفاع کرده باشه به گوشه ماشین خیزید و بی سرو صدا مانند کبیریتی که رویش یک لگن آب ریخته باشن خاموش شد.

بعد از پیاده شدن خانم، جوانه به صدا درآمد که عجب آدم بی دینی که بخاطر مسائلش به خداهم بدو بیراه می گه، به جوان گفتم نه عزیز برادر تو نفهمیدی اون انقدر خدا رو با خودش نزدیک می دید که شما هیچ موقه توی نماز نمی تونید به این حس برسید و بخاطر همین نزدیکی بود که داشت باهاش دعوا می کرد.