احمد
بسمه تعالی
26 سالم بود چند سالی بود که در میکانیکی کار می کردم، درامدم بد نبود، دوست داشتم در کارم پیشرفت کنم و همین شد که تصمیم گرفتم درس بخوانم و ادامه تحصیل بدهم چون می دیدم که ماشین های جدیدی که وارد بازار شده اند نیازمند دانش بیشتری برای تعمیر هستند و البته پول بیشتری هم می دادند. این قضیه را با مادرم در میان گذاشتم ولی او گفت دیگر وقت ازدواجت رسیده و بهتراست که تشکیل خانواده بدهی، من اسرار زیادی نکردم، فقط گفتم شرط بگذارید که من ادامه تحصیل بدهم. شب هنگام مادرم با پدرم موضوع را مطرح کرد و به پدرم گفت احمد دیگر می تواند تشکیل خانواده دهد با پولی که پس انداز کرده و مقداری هم که ما کمکش کنیم به خواست خدا می تواند ازدواج کند. پدرم که از دست یک سری کارهای من خسته شده بود خیلی خوشحال شد و از این گفته مادرم استقبال کرد. از این حرفها دو روز نگذشته بود که مادرم سریع شال و کلاه کرد و راه افتاد درب خانه همسایگان و دوستان و اشنایان خلاصه هر جا که دختری می دید یا سراغ داشت به خواستگاریش می رفت. در خانواده خودمان دختر بود ولی اگر از طرف مادری بود پدرم موافقت نمی کرد و اگر هم از طرف پدری بود مادرم سر به مخالفت بر می داشت. این حب خواستگاری رفتن جوری شده بود که مادرم تمام کارهای زندگیش را کنار گذاشته بود و فقط دنبال دخترمد نظرش یا بقولی دلنشینش می گشت. ایراد های مادرم کم بود خاله و مادربزرگم هم کمکش می کردند و هر روز شال و کلاه می کردند و خواستگاری یکی از دخترها می رفتند و بلافاصله که بر می گشتند روی ان دختربدبخت و بیچاره صد عیب می گذاردند و این برایشان شده بود یک تفریح. مادرم اصلا به من فکر نمی کرد، راستش را بخواهید اصلا برایش مهم نبود که اصل قضیه خود من هستم و من باید تصمیم بگیرم با چه کسی باید ازدواج کنم، بیشتر به حرف خواهر یا مادرش توجه داشت تا من، من هم که هرموقع می خواستم حرف بزنم سریع وسط حرف می پرید ومی گفت" تو هنوز بچه ای متوجه نیستی خودمان می دانیم چیکار باید کنیم" مشکل را با پدرم در میان گذاشتم او هم می گفت " باباجان من از پس مادرت بر نمی ایم خودت می دانی، می خواستی نگی زن می خواهی" ولی من اصلا همچنین حرفی نزدم فقط گفت "اگر با درس خواندم من مشکل نداشته باشد موافقم"، اصلا فکرش را نمی کردم دوچار چنین بهرانی شوم، این کار مادرم روی مشتری های مغازه ام هم تاثیر سوء گذاشته بود و هر کسی که دختر داشت نزدیک مغازه ام نمی شد چون می دانست اگر مادرم قضیه را بفهمد سریعا به خواستگاری دخترش خواهد رفت. هیچ کاری از دستم بر نمی امد تا اینکه مجبور شدم برم و جلوی کار مادرم را بگیرم. عزمم را جزم کردم و پیش خودم گفتم سر شام ازمادرم می خواهم که دیگر خواستگاری نرود و با ابروی مردم بازی نکند.
شام تمام شدو سفره بر چیده شد، طبقه معمول این چند وقت به محض جمع کردن سفره مادرم با یک سینی چای از اشپزخانه بیرون امد و شروع کرد به گزارش عملکرد خواستگاری، که" با مادرم و خواهرم رفتیم سراغ فلان دختر و این چنین بود و انچنان بود و حجب و حیاء نداشت و موهاش رو انداخت بود بیرون و وقتی نشست پاش اینجوری بود و با خاله ات تند صحبت کرد" و خلاصه، صد عیب روی دختر بیچاره گذاشت و بعد هم که طبق معمول همانجا به دختر بی چارنه گفته بودند البته این دختر هم خیلی سریع و رک جوابشون رو داده بود و هر سه رو با وضع فجیعی از خانه شان بیرون کرده بود و مادرم انچنان ناراحت شده بود که نگو من هم موقع را مغتنم شمردم وسریع گفتم "مامان میشه دیگه بس کنی" همین کلمه کافی بود تا دهان مادرم باز بماند و با تعجب اول به من کند و بعد به پدرم و به گوید " چی رو بس کنم" منهم گفتم " این بساط خواستگاری کردن رو " مادرم نگاهی با عصبانیت به پدرم انداخت و بعد به من و گفت " یعنی چی؟ مگه من مسخره تو هستم " گفتم " مادر مگه من گفتم اینجوری بری خواستگاری" دوباره به پدرم نگاه کرد و باز نگاهش رو به من برگردوند و گفت " این حرفهای مزخرف رو کی یاده تو داده؟" بعد دوباره با همان عصبانیت به پدرم نگاه کرد. پدر بدبختم که اصلا انتظار نداشت من تو روی مادرم بایستم و از کارش ایراد بگیرم ملتمسانه به من نگاه کرد و گفت " بخدا من اصلا همچنین حرفی نزدم" مادرم سریع دوباره به من نگاه کرد و گفت " یعنی چی ؟ من و انداختی جلو حالا می گی نمی خواهم". برای یک بار هم که شده تو زندگیم تصمیم گرفتم خودم باشم و حرف خودم رو بزنم چون من از بچه گی تنها فرزند خانواده بودم و هرچی مادرم میگفت بهش بله می گفتم و یک جوری من رو تربیت کرده بود که کلمه نه توی زبونم نمی چرخید، یک جورائی بچه ننه شده بودم ، مادرم، طفلکی انتظار نداشت که من جلوش بایستم. ولی چاره ای جز مخالفت با کارهایی که داشت می کرد نبود. خیلی مصمم و با ترس و لرز گفتم " من دیگه زن نمی خواهم" چیزی که اصلا انتظارش رو نمیکرد، کمی به من نگاه کرد و کمی هم به پدرم، یکدفعه زد زیر داد و هوار که " ابروی من رو بردی ، من بخاطر تو چه کارهائی که نکردم ، من به همه رو زدم، حالا که دارم به نتیجه میرسم داری جا می زنی، فکر من رو نمی کنی، الان در و همسایه چی می گن، " خلاصه کلی از این حرفها زد، من نگاهی به پدرم کردم دیدم پدرم خیلی خونسرد بدون توجه به معرکه مادرم در حال خوردن چایش یک نگاهی از زیر چشم طوری که مادرم متوجه نشه به من کرد و با سر به من گفت که از اتاق برم بیرون، من هم سریع اتاق رو ترک کردم ، هنوز صدای داد و هوار مادرم بلند بود و بقول حسابی برای خودش معرکه گرفته بود. اول نمی دونستم کار درستی کردم یا نه ولی فردای ان روز که پدرم به درب مغازه امد و با من صحبت کرد فهمیدم که کار خوبی کردم و اصلا زن گرفتن بچه بازی نیست، پدرم می گفت تو هرچی می خواهی برای خودت بخر، چون می توانی اگر نخواستی عوض کنی یا دور بریزی ولی زن گرفتن چیزی نیست که کسه دیگری برایت تصمیم بگیرد. چون اگر نخواستی باید یک عمر او را تحمل کنی و این کاریست بسی ناشدنی پس بهتر است که کسی را که دوست داری برای خودت انتخاب کنی، چیزی که یکبار می شود به دست اورد بهتر است خود ادم انتخابش کند.
این وبلاگ تنها برای حمایت از مردان بی سرپرست سرپرست خانوار نوشته شده است